تبليغاتX
داستانهای کوتاه کوتاه کوتاه...

داستانهای کوتاه کوتاه کوتاه...

این سری داستانها بسیار جذاب بوده و حامل پیامهایی می باشد امیدوارم همه درس بگیریم

منوی اصلی

آرشیو مطالب

لینکستان

ساعت

امکانات


سلف سرویس نوشته:ایمت فاکس
خیلی سال قبل وقتی برای نخستین بار ا به آمریکا گذاشتم چیزهایی آنجا دیدم که هرگز ندیده بودم مانند سلف سرویس!

روز دوم یا سوم حضورم در آمریکا بود.نزدیک ظهر بود که برای خوردن ناهار وارد رستوران شدم و طبق معمول کنار یک میز نشستم ومنتظر ماندم تا گارسون برای گرفتن سفارش بیاید.بعد هم طبق عادت کتابی را که همراهم بود باز و شروع به خواندن کردم.نزدیک به چند دقیقه گذشت اما از گارسون خبری نشد!چیزی نگفتم و نگاهی به چند مشتری تازه وارد انداختم و دوباره رفتم توی کتاب.این بار بیشتر از ده دقیقه گذشت تعجب کردم که چرا کسی برای گرفتن سفارش نمی آید؟

موقعی که دیدم که چند نفر که بعد از من وارد رستوران شده اند مشغول غذا خوردن هستند عصبانی شدم و رو به یکی از مشتری ها گفتم:

در کشور شما نوبت معنی ندارد؟اصلا چرا کسی نمی آید از من سفارش غذا بگیرد؟

مرد لبخند تمسخر آمیزی زد و ماجرای سلف سرویس را برایم توضیح داد!چقدر خجالت کشیدم بماند اما موقعی که غذایم را آوردند و مشغول خوردن شدم بی اختیار با خود گفتم:

زندگی هم یک سلف سرویس است فرصتهای متعدد برای همه وجود دارد بعضی ها به سراغ موقعیتهای آسان می روند برخی دیگر فرصتهای مشکل را انتخاب می کنند هر دو جماعت هم خوشبخت می شوند یکی کمتر و دیگری بیشتر.

در این میان کسانی بازنده اند که منتظر می مانند تا گارسون زندگی به سراغشان بیاید و آنها را خوشحال کند.

در حالی که فقط دارند عمرشان را تلف می کنند

 

 

 

نویسنده: دومان ׀ تاریخ: شنبه شانزدهم آبان 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک به این مطلب ׀

محافظ نوشته:ماریا کالرد
سالوادوره درجه دار ارتش و محافظ رئیس ستاد ارتش ژنرال مانلو گابریلا بود.دستور این بود که در طول روز یعنی از وقتی که ژنرال به ستاد ارتش می آمد و تا ساعت سه عصر که به خانه می رفت سالوادوره حتی لحظه ای از ژنرال گابریلا جدا نشود. در حقیقت باید مثل سایه همراهش حرکت می کرد.چند وقتی بود که ترور فرماندهان ارتش شروع شده و جان ژنرال هم در خطر بود.!

آن روز اما از همان اول صبح که سالوادوره جلو ژنرال پا کوبید و سلام نظامی داد احساس کرد ریگی در کفشش وجود دارد.در طول دو -سه ساعت بعد چند مرتبه سعی کرد با ثابت نگه داشتن انگشتانش ریگ را گوشه کفش گیر بیندازد تا پایش را اذیت نکند.

اما این فرمول هم هر مرتبه فقط چند دقیقه مفید بود و دوباره ریگ پایش را اذیت می کرد .

سرانجام نزدیک ساعت ۱۲ ظهر که ژنرال مشغول سخنرانی برای افسران بود سالوادوره که طبق دستور باید درست پشت سر گابریلا می ایستاد از فرصت استفاده کردو خم شد تا ریگ را از کفش خارج کند که ناگهان یک گلوله از بالای سر خم شده درجه دار گذشت و توی مغز ژنرال نشست.!

برای ژنرال مراسم تدفین خوبی برگزار شد اما هیچ کس نفهمید که آن روز سالوادوره ریگی توی کفش داشت.

 

 

نویسنده: دومان ׀ تاریخ: دوشنبه بیستم مهر 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک به این مطلب ׀

غرور نوشته:املیا نوزی آندن
فرشتگان نگهبان بر روی زمین برای خداوند از مردی بنام اولینوس که در امپراتوری قدیم روم زندگی می کرد خبری بردند به این مضمون که اولینوس مهربان در همه ۴۷ سال زندگیش نه به کسی بد کرده و نه هیچ گاه نا امید و گرسنه ای را از خود رانده است او آنقدر خوب اس که تقاضا می کنیم او را قدرتی مافوق انسانهای دیگر عطا کنید......

پروردگار پذیرفت و فرشته ها به سراغ مرد رفتند و به او مژده دادند که:

-اگر بخواهی صاحب قدرت شفا دادن خواهی شد.

اما اولینوس نپذیرفت:

-نه....این قدرت را خداوند باید داشته باشد که بر تقدیر انسانها نیز آگاه است !

فرشته ها گفتند :

-آیا می خواهی کلام سحر انگیز به تو عطا شود تا گناهکاران را به راه راست هدایت کنی؟

اولینوس باز هم مخالفت کرد

-من در آن اندازه نیستم که وظیفه پیامبران بر دوشم باشد!

فرشته ها با ناراحتی گفتند:

-اما تو نباید رد احسان کنی لااقل چیزی از خدا بخواه تا ما پیغام تو را برسانیم.

اولینوس فکری کرد و گفت:

-از خداوند می خواهم واسطه برکات او باشم بی آنکه خود مطلع شوم چرا که می ترسم دچار غرور و خود پسندی گردم.

فرشته ها رفتند و برگشتند و گفتند:خواسته ات براورده شد اما چون قرار گذاشتی خودت هم ندانی چیزی از ما نخواهی شنید!

اولینوس شکر گذاری کرد و رفت.از آن پس و به امر خداوند از هر کجا که اولینوس مهربان رد می شد به فاصله چند دقیقه بیماران شفا می یافتند و زمین حاصلخیز می شد و.......

اما اولینوس هرگز دچار غرور نشد!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نویسنده: دومان ׀ تاریخ: سه شنبه چهاردهم مهر 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک به این مطلب ׀

سفر میمونها نوشته:ناشناس

روزی میمونهای باغ وحشی تصمیم گرفتند به یک گردش علمی بروند.رفتند و رفتندتا اینکه در جایی ایستادند.یکی از آنهاپرسید:

چه چیزی دیده می شود؟

-قفس شیر-حوض بزرگی برای فوکها وخانه ذرافه

-چقدر دنیا بزرگ است ومسافرت چقدر آموزنده!

دوباره به رفتن ادامه دادند تا اینکه در نیمه روز ایستادند.

-حالا چه چیزی دیده می شود؟

-خانه ذرافه -حوض بزرگی برای فوکها وقفس شیر

-چه دنیای عجیبی است و مسافرت چقدر آموزنده.

دوباره به رفتن ادامه دادند تا اینکه هنگام غروب ایستادند.

-حال چه چیزی برای دیدن وجود دارد؟

-قفس شیر -خانه ذرافه وحوض بزرگی برای فوکها

-چقدر دنیا یکنواخت است!همیشه همان چیزها دیده می شوند.مسافرت هم به هیچ دردی نمی خورد.

براستی هم که درست می گفتند.

سفر کردند وسفر کردند ولی هیچ وقت از قفسشان خارج نشدند وکاری نکردند جز اینکه به دور خود چرخیدند شبیه به گاو خرمن کوبی که مدام گرد محوری می چرخد.

See full size image

نویسنده: دومان ׀ تاریخ: پنجشنبه نهم مهر 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک به این مطلب ׀

آخرین آرزو نوشته:پائولوکوئیلو

مونچو جوان اهل چین که شغلش سنگ شکستن بود علی رغم اینکه بدنی سالم و توانی فوق العاده داشت اما همیشه از خدا گله مند بود :

-چرا من باید یک سنگ شکن ساده باشم؟

مونچو آنقدر ناشکری و گله کرد تا اینکه یک روز فرشته آرزوها به سراغش آمد و از او پرسید:

-هر آرزویی داری بگو؟

و جوان سنگ شکن آرزو کردثروتمند ترین مرد چین شود واین اتفاق افتاد.

مونچو چند روزی خوشحال بود اما مدام احساس می کرد خورشید از او قویتر است پس آرزو کرد خورشید شود که شد!

مونچو حالا باور داشت که فرمانروای دنیاست اما یک روز که تکه ای ابر جلوی او را گرفت آرزو کرد ابر شود که شد تا به همه جا برود و گردش کند و .....

اما او همیشه از اینکه می دید کوههای بلند باعث تکه تکه شدنش می شوند دلخور بود و......به این ترتیب تبدیل شد به کوه!

مونچو تا چند وقت خوشحال بود و....تا اینکه یک روز متوجه شد جوانی سنگ شکن با پتک به جانش افتاده و دارد او را از بین می برد پس آرزو کرد که جای مرد جوان را بگیرد اما این بار فرشته نپذیرفت وگفت:

-تو خودت ابتدا سنگ شکن بودی اما چون به سرنوشتت قانع نبودی تقدیر این گونه بود که خود به دست خودت نابود شوی....

و ضربه های پتک جوان  مونچو طماع را برای همیشه نابود کرد.

نویسنده: دومان ׀ تاریخ: جمعه سوم مهر 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک به این مطلب ׀

لینکهای روزانه

جستجوی مطالب

طراح قالب

© All Rights Reserved to dooman1985.Blogfa.com / Theme by: mahdisanei75